تبليغاتX
میگویند شقایق ها هرگز نمیمیرند

میگویند شقایق ها هرگز نمیمیرند

دل نوشته هایی از برای شقایق عزیزم

به نام آنکه از شقایق گلی ساخت

من تو این دو هفته بیشتر عاشقت شدم


بیشتر بهت وابسته شدم


نه ، بیشتر بهت نزدیک شدم


نمیدونم ، فقط میدونم هر ثانیه که میگذره و هر لحظه طناب دوستی و عاطفه بینمون به قدری قوی میشه که حتی حسودترین ها هم نمیتونن اونو از بین ببرند.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

در اینجا چار زندان است،به هر زندان دو چندان نقب،در هر نقب چندین حجره،در هر حجره چندین مرد در زنجیر


ازین زنجیریان یک تن ، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است


ازین مردان یکی در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود را در سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد اغشته است.


ازینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه ربا خواری نشستند ، کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند ، کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکستند.


من اما هیچ کس را در شبی تاریک طوفانی نکشتم ، من اما راه بر مرد ربا خواری نبستم ، من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم.

...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

دوست دارم زندگیمو براش بزارم

آسمونمو براش هدیه بیارم


بشینم هر شب و هر شب سر راهش

تا چشام بیوفته به چشم سیاهش


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

خب...میخوام یه خبری رو بدم.یه روزای خوشی داشتم که خدا میدونه

یکیش به خاطر تولد بنیانگزار محبت در قلب من شقایق عزیزمه.

دومیش به خاطر زادروز عشق بزرگ من شقایق مهربونمه.

سومیش هم به خاطر به دنیا اومدن یه کودک با محبت و وارد شدنش به زندگی منه.

اینا همش علتهای روزای خوش منه.

البته بخوام بگم بیشتر از ایناس...

حالا نکته خوب قضیه اینه که از هدیه ای که بهش دادم خوشش اومد و این بسیار مایه سرافرازی من شد.

این هم خودش کلی باعث خوش شدن روزای منه.

البته یه کم ناراحت شد که چرا تو وقتی من تولدم بود نبودی و رفتی سفر و این حرفا که میدونم زودی یادش میره.بهر حال دختره دیگه...اونم از نوع خوبش که بسیار هم مرغوبه.یقینا منو میبخشه.

ولی انصافا چقدر خوبه که عشقت تولدشه و چقدر خوبتره که یه هدیه بهش بدی و چقدر خوبتر خوبتره که ازت راضی باشه و چقدر هم عالی میشه که باعث سرافرازیش باشی و ...

عجب پست تولدی شدا....ولی خوب هنوز که من کیکشو نخوردم...وقتی بخورم باقی عشقمو بهش ابراز میکنم



+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انكه از شقايق گلي ساخت

به شقايق عزيز


   ده قدم كه برداري از زمان خارج مي شوي

               ده قدم كه برداري از امپراطوري ماه و خورشيد خارج مي شوي

   ده قدم

             تنها ده قدم كه برداري

                  نه همهمه صدايي و نه تعجبي 

          ده قدم كه برداري

                      ديگر گذشته اي نمي ماند

         ده قدم كه برداري

               يا صد قدم  ...

                  يا هزار قدم ...

         فرقي نمي كند هنوز در قلب مني

                و هر كجا كه بروي

                                  هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت ...

                            

                                                                       از كتاب شاهزاده سرزمين عشق

                                                                                      اثر انتوان دوسنت اگزوپري


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

http://myhome.persiangig.com/MyBlog/88/Glass.jpg

تا بي كران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم، تا مرز ناشناخته مرز و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا، تا شهر يادها

ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد

هان اي عقاب عشق! از اوج قله مه آلود دوردست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجه ببر مرا كه عقابم نمي برد

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

با اين كه ناله مي كشم از دل كه آه، آه

دگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را

 

فريدون مشيري
دانلود با صدای شجریان(تقدیم به عشق خود,شقایق دلبندم)
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

     

  هر که دلارام دید از دلش ارام رفت                        چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم                          پرده برانداختی کار به اتمام رفت

   گر به هم عمر خویش با تو برارم دمی                    حاصل عمر ان دمست باقی ایام رفت

    ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان                          راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

(برای شقایقم)

من دلم میخواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند ارام

گل بگو گل بشنو

هر کسی میخواهد

وارد خانه پر مهر و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شستشوی دلهاست

شرط ان داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی میکوبم

روی ان با قلم سبز بهار

مینویسم ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

در این لحظاتی که کیبورد به دست هستم و مشغول نوشتن این چند خط هستم کلی حرف واسه گفتن و کلی لحظات خوب برای تعریف کردن دارم.

اینقدر زیاد که نمیدونم از کجاش شروع کنم.

خدایا شکرت

الان تو تهران خشک ما داره مثه سیل خدا بارون به زمین ریخته میشه و براستی که چقدر زیباست

و این روشنی اب رو فال نیک میدونم واسه نوشتن امشب خودم

بارون گفتم یاد یه جمله از یه نویسنده گمنام که درود خدا بر او باد افتادم واستون مینویسمش:

دقیقش یادم نیست ولی تقریبا مفهومش اینه

ابرها همیشه بدون منت برای زمین میبارند بی معرفتیه که به جای اونکه واسمون اشک میریزه، دل ببندیم به چشمک یه ستاره...

حالا چی شد که یاد این افتادم رو نمیدونم.

بگذریم

هفته ای که گذشت بسیار بسیار زیبا و تاثیر گذار بود واسم.البته هفته تولد برای اکثر ادما هفته پر خاطره ای میشه.معمولا اینجور موقع هاست که میفهمی کیا چقدر دوستت دارن و چقدر به یادت هستن.

بهترین تجربه ها رو من با شقایقم داشتم و بهترین لحظاتم رو با اون قسمت کردم و بهترین ها رو هم براش ارزو میکنم.

لذت بی پایان خوشی ها و لبخند ها و گاهی اخم ها رو هیچ وقت یادم نمیره

لذت به یاد بودن دوستان به من و هزار جور حرفای قشنگ اس ام اسی و پیام و دوستت دارم و ایشالا تولدت مبارک باشه و این قبیل صحبتها.

اینها همش یه معنی رو واسه من به یاد میاره...

من یه انسانم و تونستم اینقدر انسان باشم که دوستانی داشته باشم و دختری که بهترینم هست

من داشته های زیاد با ارزشی دارم ...خانواده ای پر مایه و پر محبت و ...


خدایی که در این نزدیکی است...

خیلی خوب حست میکنم خدایا و خیلی زیبا میفهمت.من رو یاری کن تا بهترین باشم برای خودم و اطرافیانم

به من کمک کن تا بتونم خوشحال کنم دیگران رو و محبت کنم به اطرافم

به من کمک کن تا قدر این خوبیها رو بدونم.

و ادای دین کنم به اونها

...

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !

به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

قصه من و تو

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی

یافتم عشق و تو را با هم

تو را من دوست می دارم

اگر چه خوب می دانی

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

چه دنیایی

چه دنیایی

گاه که نگریستن در سکوت دریا و افق   با یکدیگر

شادکامی برایت به ارمغان اورد

مپندار که زندگی به تو لبخند زده

بلکه این خود زندگی است

که تا امروز تو لمسش نکرده بودی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم

داغ دلم تازه میشه زمزمه های خوندنم

دغدغه های موندنم با تو هم اندازه میشه

قد هزار تا پنجره تنهایی اواز میخونم

دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمیدونم

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من وقتی غروب سر بزنه

موقع رفتن من

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه

کوچه ها نارفیق شدن

حالا که هی میخوان شب و روز به همدیگه دروغ بگن

ساعتا هم دقیق شدن


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت


احساس خیلی قشنگیه وقتی یکی رو دوست داری وقتی فکر می کنی که اونم تو رو دوست داره وقتی تو رویاهات آینده رو با اون می بینی.احساسی قشنگ اما پر از اضطراب، اضطراب از دست دادن اون آدم .اون موقع هست که خودتو بدون اون هیچ می دونی.
با این که صد بار بهت گفته دوستت دارم بازم از خودت می پرسی یعنی اون منو دوست داره شاید تو زندگی آدم قوی ای باشی اما وقتی به اون فکر می کنی در برابرش خودتو کوچیک می بینی
حسود می شی دوست داری فقط به تو فکر کنه فقط با تو حرف بزنه این قدر دیوونه می شی که بهت می گن مجنون ...
حساسیتت صد برابر می شه به جایی که بهش محبت کنی شاید باعث آزارش بشی اما بازم دوستش داری...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

سلام

میخوام یه کم اعتراف کنم،یه اعترافاتی که گاهی واقعا تو دلم مونده بودن و نمیتونستم یا نه بهتر بگم خجالت میکشیدم که اونا رو بیان کنم.حرفهای خصوصی یک مرد!

ادما همیشه از بیان اینکه یکی رو دوست دارن گاهی شاد و گاهی غمگین میشن ،بعضیا اون رو به زبون میارن و بعضی ها هم از ترس از دست دادنش ساکت میمونن.

اعتراف این که من شقایق این وبلاگ رو دوست دارم موضوع الان من نیست،خیلی فراتر از این حرفا میخوام عمیق بشین.اینکه دوستش دارم که جای صحبتی نیست ولی گفتن ترس از جدایی از اون و ترس از نبودنش،گفتن این که بدونش فکر کردن به زندگی هم سخت میشه حرف الان منه.

من اعتراف میکنم به اینکه تصور نبودن با اون دیگه غیر ممکنه واسم.تصور شرایطی که نباشه.تصور اینده بدون اون.شاید چیز هایی که به من داد رو خودش هم نفهمید که چی بود،حتما هم نفهمیده.

شرایطی رو تصور کنید که تو یه وضعیتی نامناسب روحی و جسمی و معنوی هستین و یکی میاد تو زندگیتون(که به یقین خدا فرستاده بودش،شاید چراشو یه روز تعریف کردم)بعد ایون میاد و ذره ذره وارد روح شما و جسم شما میشه،شما تکتک لحظه ها و ثانیه هاتون رو با اون میگذرونین و تصور یه اینده مالامال از شادی رو میکنید.به مدتهای طولانی روزگاری رو میگذرونید و هر چه میگذره میفهمید که چقدر این ادم مهربونه،چقدر فهمیده ،چقدر دوست داشتنی و چقدر زیباست.

اصولا یه اخلاق بد من اینه که بعد از گذروندن لحظات مشترک تازه یاد جزییاتتش میوفتم و هر بار که دقیق میشم میبینم که من چقدر براش کم گذاشتم.من نتونستم لحظات خوبی رو براش فراهم کنم و همیشه از این ناراحت میمونم که میتونستم بهترین براش باشم و نشدم.

بگذریم خیلی غم انگیز صحبت کردم.قسمت شاد هم دارم که ازش بگم.

اعتراف میکنم الان،نه از اعترافات تلویزیونی! که معلوم نبود انگیزه اعترافش چیه،اعتراف من خالصه و به یقین حاصل نتیجه گرفتن از شرایط خودمه.من مطمئنم که تنها و تنها با شقایق خوشبخت میشم و با صدای بلند این رو  تکرار میکنم که عرش به لرزه در بیاد....تاکائنات بشنوه و باور کنه و اون ر وبه من بده.

این ادم برای من و به مختصات روح من به وجود اومده.من عاشقش میمونم بدون لحظه ای درنگ و منتظر ساختن بهترین اینده برای اون و خودم.

بعد این که مادرم بهتر از برگ درخت بود

بعد این که دوستانم بهتر از اب روان بودن

بعد این که خدایی رو در این نزدیکی دارم که خیلی با هم صمیمی هستیم

حتی شاید بعد از خورده هوشم و سر سوزن ذوقم که از همش برای خوشبختیت استفاده میکنم

میخوام بگم بعد از همه اینها

با تو اشنا شدم

و سفرمو جور کردی

تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم و تنهایی ایندم رو باهاش پر کنم

روزگار بی کسیم رو با تو بگذرونم و خوشحال از اینکه

همسری دارم بهتر از اب روان...

(ارغنون)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

به نام انکه از شقایق گلی ساخت

دوست دارم شوق پروازم باشی

دوست دارم واسم همیشه با محبت بمونی

دوست دارم طراوت رو تو چشات احساس کنم

دوست دارم کنارم باشی

دوست دارم عاشقم باشی

دوست دارم مال من باشی

ممکنه خواسته های زیادی باشن ولی میتونم بگم فقط همین هاست

همین

همین

همین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط یوسف  |